۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

در فرهنگ شفاهی هر جامعه - رکیک - را به تناسب سقف فرهنگی همان جامعه می سنجند. اما در هنر هیچ سقفی نمی تواند وجود داشته باشد. یعنی آنچه که در هنر اتفاق می افتد لزوماً بازتاب عینی و نَرم روزمرۀ جامعه نیست. هنر درواقع بازتاب تمامیت زندگی ست، بدون درنظرگرفتن مصالح و منافع اجتماعی. هنرمند هیچ مسئولیتی برای ارتقا ی اخلاقی جامعه ندارد.

از این روی وقتی پازولینی "صد و بیست روز در سدوم" را می سازد نمی تواند به طبعات آن فکر کند. او باید به تصویر بکشد. این هنر است، مرز هایش را تنها خود هنرمند می سازد. حتی باید پیشتر برویم براساس آنچه "دریدا" می گوید مولف را نیز باید بزودی فراموش کنیم چون خود هنرمند نیز در متن شکل می گیرد و نمی تواند تمامییت اثر باشد. اما وحشت عوامل کنترل کننده از تاثیر این بی مرزی یا بهتر است بگوییم بی بند و باری بر جامعه است. من در عین اینکه به آنها حق میدهم ولی برایشان متاسفم چون هنر کار خود را می کند. اما نکتۀ بامزه نگاه بسیاری از اتو کشیده های کتاب جویده است که جامعه و هنر پیشرو را با سرعت ذهن خویش می سنجند، است.


ما فعل مهمی همچون "کردن" در فارسی داریم. این فعل بارها توسط شعرای پست مدرن به زیباترین شکل ممکن استفاده شده است. مرز رکیک بودن یا نبودن در فارسی به همین باریکیست. دقیقاً شبیه اتفاقی که در زبان های غربی افتاده است. فعل ترکیبی"بگا رفتن" نه لزوماً اشاره به عملی جنسی و نه در پی تحقیر جنس مونث است. بلکه معنای ساخته شده در متن را با خود یدک می کشد.

ما این ناهنجاری های زبانی را به صورت روزمره در زبان فارسی داریم اما به صورت زهرآگین و بر مبنای خضونت یا تحقیر. اینها مرزهای من هستند. مگر در فارسی "ترکِ خر" و"رشتی بی غیرت" و جوک ها و تحقیرهای قومی و فحش های ناموسی روزمره نیست. اما شما چه می خواهی بگویی. می خواهی یک قوم یا یک زن را تحقیر کنی یا اینکه در فحفوای کلامت بحثی دیگر است.

برای مسئولان ایرانی هرچه غیر دینی و سنتی ست رکیک است، با اینکه ادبیات سیاسی خودشان نیز این رکیک بودن را حمل می کند. این همان استفادۀ نابجا از کلمات است. یعنی یک سیاسی نمی تواند با زبان کوچه حرف بزند. زبان سیاست باید زبان فنی باشد. جز این می شود زبان پروپاگاندایی و لمپنیسم سیاسی. اما همین زبان در زبان روزمره طبیعی ست.



هیچ نظری موجود نیست:

پست‌های پرطرفدار