‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های شاهین نجفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های شاهین نجفی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

روزی برسه که صحبت از ستم نباشه

روزی برسه که صحبت از ستم نباشه، روز باشه که آدم ها به خاطر زن بودن در واقع مورد تجاوز قرار نگیرن، به حقوقشان تجاوز نشه، به دلیل همجنسگرا بودن، و به دلیل عقاید سیاسی و عقاید دینیاین روز، روز زیبایی هست، اگر این روز برسه من ازش استقبال میکنم، امیدوارم خودم باشم و ببینم.

نه نه نه من به روزهای شاد مشکوکم بانو. تا وقتی حسین ها و مجید ها و این همه از مسیحی و بهایی و سیاسی تا دانشجو و کارگر در حبس و بند هستند من مشکوک باقی می مانم.چه بد که با شادی توافق های سیاسیون شاد نمی شوم .نه .من هیچگاه به قرمساق های سیاسی اعتماد نخواهم کرد.

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

کامنت شاهین نجفی در یکی از پست هایش



کامنت شاهین نجفی در یکی از پست هایش :

از معاند به مخالف ،از مخالف به منتقد ،از منتقد به موافق بدبین و فردا به موافقین زیر بیضه تبدیل می شوند. جماعت باد به پرچم که نان خود را در سیاست امنیتی می بینند و نان مردم در سبد تحقیر شده کالاست.این روزها حال خیلی ها حال خوبی نیست.فدا




۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

زندگی من یه ماشینه که از هر پمپ بنزینی بارداره

زندگی من یه ماشینه که از هر پمپ بنزینی بارداره
شده مقعدی که هر کی بش برسه ،نرسیده توش می زاره
که تلخ و گرونه،کثیف و سیاهه ، مثل نفته
یه شورت شرمنده که فکر می کنه کت و شلواره

بچرخ تا بچرخیم

شاهین نجفی:
اگر کسی از ما را حتی لخت در کوچه ها بچرخانید
ما نیز لخت می شویم
بچرخ تا بچرخیم

نسل ما بیدار است

۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

نوشته شاهین نجفی درباره شر اعظم

نوشته شاهین نجفی درباره شر اعظم

آنچه از زبان من منتشر می‌‌شود یقینا حجت است برای کسانی‌ که به ما گوش فرا می‌‌دهند.همانانی که می‌‌دانند میان ماه ما تا ماه گردون چه تفاوت‌ها ایست.آنانی‌ که نوشته‌ها و ترانه‌های زخمی ما را در مقام شنوندگانی صرف گوش فراندادند و تفو بر من اگر مخاطبانم ،مخاطبانی صرف نباشند و من تنها خواننده و شاعری باشم برای لحظاتی زودگذر و سطحی گری و جماعت پشت سر جمع کردن.چندین ماه است که از انتشار ترانه ی "شر اعظم" می‌گذرد و همچنان دوستان و بد خواهان سوال میکنند و توهمات و ابهامات ذهنی‌ خویش را با ما در میان میگذارند و من بیش از صبر خویش سکوت کردم تا واکنش‌ها را حلاجی کنم.و امروز آنچه میگویم تمامی‌ این ورس کوتاه کار "شر اعظم" است.



آنکه می‌خواند و در پی‌ شناخت است ناگزیر از تحقیق و دانستن است.در این میان باور دارم که نمیتوان از کتب مقدس ادیان به راحتی‌ گذشت.درگیری ذهنی‌ من با قرآن،بیبل(عهد عتیق و عهد جدید) از سنین نوجوانی آغاز شد و تا به امروز این ادامه دارد.

نوشته ی کوتاه من در کار"شر اعظم" در ابتدای امر تجربه‌ای بود در راستای استفاده از مفاهیم و المان‌های بیبل .ادیان مدعی این هستند که کتاب و زبان‌شان تکرار نشدنی‌ ‌ست و من بر خلاف این فکر می‌کنم. قرآن و بیبل برای من از جهت متن شناسی‌ زیبا هستند پس آنچه که زیبا ‌ست تنها میتواند طبیعی باشد و ربطی‌ به ماورا ندارد.پس قاعده این است: ما نیز میتوانیم اینگونه بیافرینیم.

آنان که مرا می‌شناسند می‌دانند که ما را از جهت اعتقادی چه میشود. مفاهیمی چون خدا و شیطان تنها در هنر و ادبیات برای ما قابل پذیرش است همانقدر که سیمرغ و همانقدر که آشیل یا دیونیزوس و آپولون.جدای از این، نفس پرستش برای ما زیر سوال است.پرستیدن به زعم من توهین به شعور آدمی‌ ‌ست.پس دیگر اهمیتی ندارند که عده‌ای کودک و شاید بدخواه بخواهند به ما برچسب پرستیدن کسی‌ را بزنند.شیطان و خدا بیشتر قابل ترحّم هستند تا پرستش.

شر اعظم چیزی نیست جز معماری واژگان مقدس .همین که بسیاری را دچار این وحشت کرده است که آیا این متن از زبان یک موجود ماورایی ‌ست یعنی موفّق بوده است.اما اگر من به این ذهنیت باطل کمک کنم و آن را در جهل باقی‌ بگذرم خیانت است.مخاطب هوشیار و با مطالعه که شاخک‌های ذهنی‌‌اش قوی کار می‌کند میفهمد که انگار این ترانه یک تست هوشی ‌ست. یک امتحان است .و من چرا پنهان کنم که لذت میبرم هر چند وقت یکبار عده‌ای که بیهوده به ما گوش میکنند را بپرانم.ما باید دورمان پرنده باشد و نه حشرات بالدار ،که پریدن مگس کجا و پریدن قرقی و زغن کجا.بسیاری می‌پرند.پروانه اند اینها باید لالایی بشنوند.عده‌ای هم بال دارند اما مرغ خانگی اند و آنها را با خطر کردن‌ها ی ما چکار؟ اینگونه ما هرس کردیم مخاطبان سست را.همان طور که با هیچ هیچ هیچ عده ی را با آگاهی‌ کامل پراندیم.

بار‌ها و بارها گفته‌ام که ما در برابر انسانیت سجده می‌کنیم .در واقع در برابر چیزی که نیست .چیزی که حسرت آن را می‌کشیم.از این روی در انتها میگوید:سجده جز در برابر تو حرام.این سخن شیطان خطاب به خداوند است که اینبار از زبان ما بیرون می‌‌آید در برابر انسانیت.

بسیاری از نشانه‌هایی‌ که در ترانه به آنها اشاره شده است وام گرفته از کتاب عهد عتیق یا به اصطلاح ایرانی‌‌ها همان تورات و عهد جدید یا همان انجیل است.برای ذهن خام که همه چیز را در محدوده ی خدا و شیطان میسنجد یقینا این یک چالش خواهد بود.انسان‌هایی‌ که به خدا اعتقاد دارند به همان اندازه به شیطان نیز باور دارند.چرا که باید از ترس شیطانی خیالی به خدایی خیالی پناه ببرند.مخاطبان حقیقی‌ ما در رحم مادران و گهواره‌ها هستند.و حال به تو میگویم،ای کسی‌ که باورت سست شد وقتی‌ "شر اعظم" را شنیدی.بازی خوردی.به این ترتیب، قضیه حرمت خود را از دست داده است.مهم نیست دیگران چه فکر میکنند .تو چگونه فکر میکنی‌؟

به همین راحتی‌ از متنی که هیچ در خور نیست و تنها با بازی با اسامی مکان‌ها و مفاهیم مقدس توانست تو را فریب دهد، به اندازه یک تاریخ فریب خدایان و شیاطین خیالی را خورده ای.بگذار صمیمانه به تو بگویم اگر بنا بر چیزی بودن باشد ،من ترجیح میدهم خود شیطان یا خدا باشم تا یک شیطان پرست یا خدا پرست ابله .اما چه کنم که من قابل ترحّم نیستم و خدا و شیطان چرا.پس به انسان بودن قناعت می‌کنم.

شاهین نجفی 


۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

گرگ ها حق خود را گدایی نمی کنند،

گرگ ها حق خود را گدایی نمی کنند، گرگ ها اگر با زور رام شوند اما اهلی نمی شوند. تنها سگ های خانگی آزادی محدود و به بازی گرفته شدن را دوست دارند ! [شاهین نجفی]

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

پاسخی به بد خواهان

یادداشتی از شاهین نجفی در پاسخ به بد خواهان در سال 2010 

پاسخی به بدخواهان
در تاریخ ‏ژوئیه 15, 2010‏ و ساعت ‏17:53‏
از روزی که این اسم لعنتی را چند نفری بیش از حلقه ی اطرافیان و دوستان قدیمی شنیدند و شناختند ،من در برزخی دیگرگونه زیست کردم.نامی که دوست داشتم آنقدر به هدر رفت، تا وقتی کسی در خیابانی در غربت مرا بشناسد و بگوید شما فلانی هستی؟یک لحظه در خود فرو بروم و سوال کنم که آه من یعنی اینم.یک اسم چون اسم های ریز و درشتی که در تاریخ بدبو و اذهان کُند دیگرانی خفته در این بستر، گه گاه تکرار شدند .آمدند شبیه مگس و خفته ها با دست از ذهن خسته خویش آن را پراندند.من، یک تبعیدیِ تا یک ماهِ دیگر سی ساله.جوانی عصیانی که 5 سال پیش تمام عالم را محکوم می کرد که چرا در ایران نماندند تا بمیرند و فرار کردند؟چرا ؟ و من فرارررریدم.تبعیدیده شدم.با چشمانی وحشت زده برای بازگشتی زود.بعدها فهمیدم که چقدر استقبال می کنند حاکمان حجاز از هجرت ما.چرا که یقین داشتند که ما در اینجا در جمع فسیلیان دهه های گذشته تباه می شویم و بگا می رویم و علف های سیاسی نشخوار می کنیم و برای چاهی به نام ایران طناب می بافیم و به طناب دیگران با خایه آویزان می شویم و در نهایت چیزی می شویم در شکل و شمایل غارنشینان غرب نشین.با خودم عهد کردم که به جایی وصل نباشم.از آنچه در ایران می خواندم دور نشوم.به جای کسب درآمد و چسبیدن به زندگی خانوادگی و شخصی و لذت از موهبات غرب وحشی ،برای خود اتاقی بسازم شبیه اتاق نمور چوبی ام در ایران با کتاب های موریانه دریده و دوستانی داشته باشم از جنس خودم و درگیر و مریض و بیقرار.آنقدر فرصت داشتم تا خود را درگیر خزعبلات دخترکُش و تیتیش پسند بکنم، اما این لامصب در گلویم غده شده بود.آن روزهایی را می گویم که ایرانییان درگیر"برو برو دیگه تو رو نمی خوام" و " یه بوس داد و دمش گرم" وفیلم فارسی های اسلامی و عاشقانه های موال پسند شاعری مونث با صدایی شهوتی بودند( و حالا حتمن نیستند!).من نماندم و هجرت کردم تا آنچه در قلب کسانی که توان و تاب و فرصت فریادشان نبود را فریاد بزنم و زدم و زدم و تشویق شدم و فحش شنیدم و تشویق شدم و فحش ...گاه تند رفتم،گاه آهسته رفتم ،گاهی به بیراهه می زدم.گاهی خسته می شدم و می بریدم. آنها که دلسوزم بودند ، مشفقانه نقد می کردند و آنان که نقد را به مثابه ی تخریب می شناختند ، ناسزا می نوشتند و می گفتند.اما واقعن بدخواهان ما از چه چیز در عذابند.از شهرتی که جهانگیر شده است و عام و خاص نام مارا بر زبان حلوا حلوا می کنند!یا از ثروتی که از کنسرت های جهانی و صد هزار نفری به جیب زده ام! و یا فروش آلبوم هایی که روزانه به حسابم واریز می شود! و یا جوایزی میلیونی که برایم می فرستند!و یا بورس های دانشگاهی که به من پیشنهاد می کنند ؟ به چه ؟ از چه می هراسند؟اگر امروز صد و هشتاد درجه از آنچه که در ایران بودم و اینجا هستم فاصله بگیرم و برای کمرهای آماده ی قِر و گوش های مسموم لاطائلات شنیده، بخوانم رضایت می دهند؟اگر با یک فحش آبدار گور پدر تو و خودم بگویم و بشاشم بر خون ندا و سهراب و ترانه راضی می شوی؟یا اینکه آنقدر بحث را در کلامم بپیجانم که گوه گیجه ی ایرانی بگیری و با استعاره وایجاز سر بدوانمت ،تا بر سر لطف بیایی و مجوز خواند از سرزمین پدر و مادری ام را به من تبعدی فلک زده عطا کنی؟ چرا چون تو خیر سرت در جهنم هستی و من بهشتم و در حال عیش و نوش و گاهی هم حرف زدن.
صد هزار چون تو را به یک موی سفید مادرم نمی دهم که از پشت تلفن با زبان گیلکی می گرید و منت مرا می کشد که از این چیزها نخوان.فلانی را گرفته اند.فلانی را اذیت می کنند.و تو ای ابله! من در اینجایم. اینجایی که بماند با همکاری پلیس اش فرخزاد ها و بختیار ها و قاسملو ها را بر باد دادند ،اما تمام کس و کارم که در آنجایند.می گویی آنچه که من از ایران تصویر می کنم حقیقت ندارد.مشخص است که برای تو حقیقت ندارد. تو از کجا آمده ای؟پدرت شب با چه حالی به خانه بازمی گردد؟اصلن باز می گردد؟خواهرت را به خانه ی بخت فرستاده ای؟ می دانی نسیه یعنی چه؟ می دانی قرض یعنی چه؟ می دانی چک برگشتی یعنی چه؟می دانی برادرت را بکشند و جنازه اش را هم پس ندهند یعنی چه؟ می دانی برادر و خواهرت را در زندان بکنند و بخندند یعنی چه؟من می دانم.من می دانم. من می دانم .ابله من می دانم.وقتی ترانه را می نوشتم یعنی با ترانه به من هم تجاوز میشد.ابله این تعارف نیست.در بند های حقیقی ایران به من فقط نوشابه فرو نکردند، اما فرو کردند. آنقدر فرو کردند که امروز با نوشابه ی دوستانم درد بکشم.برای همین امروز هم با این ثروت هنگفتی که دارم! وچندین ویلا! و ماشین! و هر شب در کلوب ها و دیسکو ها !نمی دانم چرا شب ها بی دلیل می گریم؟ چرا دلم برای تو غش می رود؟ برای تو که ابلهی و دوستت دارم. چون نمی دانی که در روزگاری که همه در حال خرید و فروش هستند من ها زیاد نیستند.تاریخ درباره ی ما قضاوت خواهد کرد.اتفاقن دوست داشتم که تو اینجا بودی و تو را در آغوش می کشیدم و نه تمام کسانی را که می شناسم و نمی شناسم و تشویقم می کنند.تو را ،تا معجزه ای می شد و مسخ می شدی و می دانستی ما با چه فلاکتی داریم این بار را پیش می بریم. آنگاه می بینی که گویا از تو طلبکار هم هستند.سوال می کنی که این جماعت کجایند ؟اینها که اینجا کار می کنند و پلاک فروهر بیست کیلویی در گردن آویخته اند و ایرانی اصیل هستند و سالی ده بار به ایران می روند و یورو و دلار و پوند خرج می کنند و دیسکو و کنسرت و مشروب و چلوکباب شان براه است و در سال یک کتاب نمی خوانند و از تاریخ کوروش را می شناسند و از اسلام یا علی گفتن را و وطن پرستی شان فحاشی ست و ناموس پرستی شان زن ستیزی و سیاست شان پشت سر دیگران صفحه چیدن و این و آن را جاسوس خطاب کردن.گمان نکن چون خیلی ها به ما گوش می دهند پس مارا می شنوند.ما در اقلیت هستیم و بی تعارف، کمیم.اگر بیش از این بود باید شک می کردی.ما نیامده ایم که تاییدگر باشیم.ما خط انکاری هستیم بر تمام آنچه که در مغزمان فرو کرده اند.وقتی پیش از آنکه تو ما را نقد کنی ،ما خود را به چارمیخ کشیده ایم ، یعنی دیر رسیده ای عزیز.من نه به آن ناموس و اخلاق و عفت و حجب و وقاری که از آن دم می زنی باور دارم و نه در پی احیای لاشه های سنتی-مذهبی تو هستم.تو راهی نداری جز اینکه بپذیری یا نپذیری و در هیچکدام نیز بر گردن ات تیغ نگذاشته اند.تو حق داری که تاییدگر من نباشی و می دانی ذره ای در راهم تاثیری ندارد.تو حق داری حتی هرآنچه در دلت عقده شده است را با فحش و ناسزا به ما تحویل بدهی .تو آزادی و اگرفقط همین را بفهمی من برایت به درگاه خدایی که نمی شناسمش دعا خواهم کرد.
شاهین نجفی
15 جولای 2010

که دوستم داری و خیلی دوستت دارم...

شاهین نجفی:
که دوستم داری و خیلی دوستت دارم...
وقتی برای تعارف نیست.من بهانه ام برای مهدی و مهدی بهانه ای برای من تا این چند روز را تاب بیاوریم.
امروز به شما می گویم:اگر تاریخ ادبیات ایران،از مهدی موسوی هموزن حافظ و نیما و فروغ و...یاد نکرد،تاریخ نیست.به آن شک کنید.


۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

آيا تاريخ بي رحمانه اين خون ها را از ياد خواهد برد؟
شما كم حافظه نباشيد حتي اگر در اقليت هستيد. زمان همه چيز را اثبات مي كند. همچنان صداي كشته شدگان سال ٨٨ باشيد.



۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

آیا این حسین است که داد می زند.

یادداشت ها و دلنوشته های  شاهین نجفی

آیا این حسین است که داد می زند.

برای اولین بار لب به مشروب زدم و تا سه روز افتادم.کسی باور نمی کرد که من اهل انزلی باشم و در 18 سالگی مشروب نخورده باشم.رنگ و بوی شعرهایم آنچنان عوض شد که خودم را به وحشت می انداخت:آیا این خداست که بوق می زند/رد شو من کنار می کشم/آیا این حسین است که داد می زند/هل من ناصر.../من کنار می کشم رد شو.چیزی را که در پی اش بودم یافته بودم.
خدایی وجود نداشت و آخرین ضربه را نیچه به من وارد کرد.نیچه ،من بودم.شاعری که هم عصرانش او را ندیدند و فرزانگی را به من آموخت.نیچه را جویدم.در مقام یک شاگرد او را خوردم.نیچه به من فقط یاد نداد،او مرا برای خودم کشف کرد. اینجا بود که فهمیدم من درواقع هیچگاه به خدا اعتقادی نداشتم و تنها گمان می کردم که چیزی بزرگ تر از من می تواند باشد.از همین روی من هیچگاه خدا را پرستش نکرده بودم .من همیشه با او در حال معامله بودم.اگر گناهی می کردم و توبه می کردم برای دلجویی از او بود و نه از این روی که او خداست و من بنده. من هیچگاه بنده نبودم. من تسلیم نبودم و این ابتدایی ترین اصل اسلام بود که من مقید به آن نبودم.

بخشی از یکی از یادداشت های شاهین نجفی


۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

بخشی از یادداشت های شاهین نجفی

بخشی از یادداشت های شاهین نجفیگمان نکن چون خیلی ها به ما گوش می دهند پس مارا می شنوند.ما در اقلیت هستیم و بی تعارف، کمیم.اگر بیش از این بود باید شک می کردی.ما نیامده ایم که تاییدگر باشیم.ما خط انکاری هستیم بر تمام آنچه که در مغزمان فرو کرده اند.وقتی پیش از آنکه تو ما را نقد کنی ،ما خود را به چارمیخ کشیده ایم ، یعنی دیر رسیده ای عزیز.من نه به آن ناموس و اخلاق و عفت و حجب و وقاری که از آن دم می زنی باور دارم و نه در پی احیای لاشه های سنتی-مذهبی تو هستم.تو راهی نداری جز اینکه بپذیری یا نپذیری و در هیچکدام نیز بر گردن ات تیغ نگذاشته اند.تو حق داری که تاییدگر من نباشی و می دانی ذره ای در راهم تاثیری ندارد.تو حق داری حتی هرآنچه در دلت عقده شده است را با فحش و ناسزا به ما تحویل بدهی .تو آزادی و اگرفقط همین را بفهمی من برایت به درگاه خدایی که نمی شناسمش دعا خواهم کرد.
شاهین نجفی15 جولای 2010


پست‌های پرطرفدار